خونه ی مادربزرگه..

دل است دیگر..

گاهی دلش آغوشی بزرگتر میخواهد..

به بزرگی دستهای چروکیده..

دستهایی از جنس پیرزنی بنامِ ....

دلم خاست..دلم خاست یه دونه از اون اهلِ دلهاش رو الان داشتم..از هموناش که از عشق و عاشقیای اون موقعهاا برام بگه..بگه از حرمت دخترا و پسرای قدیم..

دلم خاست آغوشی رو که وقتی دلم گرفت شماره ی خونشو بگیرم و فقط با شنیدن صدای"جانم"ِش جان بگیرم..

دلم خاست..دلم خاست حرفهایی رو بهش بگم و دلداری هایی رو ازش بشنوم..

دلم خاست که اگه یه روز دلم گرفت از خونه..زنگِ بلبلیِ خونَشو بزنم و وقتی در رو باز کرد بپرم بغلش و زار زار بگم از دلگیری هام..

دلم خاست..شبی رو در خانه اش سحر کنم..چه روزایی به حسرت ِ حرفای دوستام پنهانی اشک میریختم که چرا اونا مادربزرگی دارند تا شب خونه او بخابند و من نه..

خاهرم..خوشا بحالت که بیشتر از من با او سر کرده بودی و خاطره داری از روزایی که من حتا ذره ای هم به یاد ندارم..

+قدر داشته هاتون رو بدونین..زود دیر میشه..الان میفهمم..راستش پستی توی وب یه دوست باعث شد دلم هوایی شه..معذرت:)

+خوبم و کم رنگ..

/ 22 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گلنآر

آن هآ دَر خوآبـ همـ تنهآ نمیگذآرنـد مرآ :( خیلـی غمـ دَر من نفـوذ کرده اَستـ :((

گلنآر

گآه بـایَد بآ چشمـ بـاز مُردَن خویش رآ نظـاره کَرد :)

گلنآر

چَشمآنمـ رآ کهـ میبندمـ خآطراتمـ کآبـوس وآر دَر ذهنمـ میچرخَنـد! :(

گلنآر

وَ امیـدـی کهـ دَر زندگی موج میزَنـد :) حرفـ هآیَـ آرآمش بخش ِ وجودمـ بـود :)

گلنآر

میـدـآنمـ .صـادق کآرَش رآ کرد ! حرفـ هآیش رآ زَد.امآ ایـن روزآ صآدق گونهـ زندگی میکنمـ ! سعـی میکنمـ کتآبـ هآیش رآ فقطـ برآـی خواندن بخوآنم نهـ برآی سآختن رویآهآیمـ :) نَظَرِ لطفتهـ بآنـو :)

گلنآر

دآرم تلآشمـ رآ میکنمـ نیـآ جـآن :) درستهـ وَلـی کآش آدمـی قَدر خـود رآ بدآنـَد!بـازی هآی روزگآر آدمـ رآ اَز پآی دَر می آورنـد گآهی :(

گلنآر

اگَر امشبـ بآ مرگـ همراه شُدَمـ اَگَر دستـ مرگ را گرفتمـ. باشد که برای همیشه نیست بـود :( فقط میخواهمـ برآیَمـ فآتحهـ اـی بخوـآنی:(

Saba

هعی بابا :) چه باید کرد ؟ :)