رویای بر باد رفته2..

لینک قسمتــ1

 

چند روز ی زندگی به روال بود تا اینکه وضع جسمی امیر بدتر میشد..موها و ابروانش میریخت و جذابیت خودش رو ازدست داده بود و به اینکه توی چشم همه رویا از همه زیبا تر بود و همه به زندگی رویا افسوس میخوردند کلافش میکرد که روزی سر این موضوع مشاجره ای بین اونا صورت گرفته بود و امیر هم برای اینکه آروم شه از خونه بیرون رفت..رویا هم گریه میکرد و روی کاناپه نشسته بود تا اینکه پدرش به موبایلش زنگ زد و از اون خواست که برگرده و امیر رو فراموش کنه ولی رویا جواب منفی داد و خواست که پیش امیر بمونه به پدرش گفت که میخواد این مدت کوتاهی که امیر زنده است یعنی این دوماه امیر خاطرات خوبی داشته باشه و تنها نباشه..امیر ناگهان متوجه ی این مکالمه و همچنین واقعیت زندگیش میشه..اینکه عمرش کوتاستــ..برای همین تصمیم میگیره که به تهران برگرده و بیشتر از این زندگی رویا رو خراب نکنه..هرچقدر رویا اصرار میکنه که نره..که اونو دوست داره ولی امیر قبول نمیکرد..امیر میگفت:" من بر باد رفته ام..بذار خودم تنها باشم و توی تنهایی خودم بمیر.."رویا هم در جواب گفت:"عمر دست خداست و کی میدونه چی پیش میاد...."ولی امیر گوشش بدهکار نبود و رویا رو تنها گذاشت..(این وسطــ یه سری اتفاقا میوفته که خوع شرمنده همتون..:دی)امیر پیشنهادِ طلاق میده ولی رویا با وجود اینکه هنوز امیر رو دوست داره با اصرار پدرش قبول میکنه..بعد از طلاق،امیر بدون توجه ه اشک و غم چشمای رویا،به سمت ماشینش میره،رویا بخاطر اینکه حرفای ناگفتشو به امیر بزنه به دنبالش میدوه که ماشین بهش میزنه و صدای تصادف امیر رو بخودش میاره و وقتی به پشتش نگاهی میندازه،انبوه جمعیت رو میبینه و در گوشه ای کیفِ دستی رویا که روی زمینه و کنارش هم حلقه ی ازدواجشونه که رویا زمین داشت میچرخید....

"بخشی از دیالوگهای داستان"

(امیر از ماشین پیاده میشه و در حالی که اشک میریزه جمعیت رو کنار میزنه و پیش رویا زانو میزنه و فریادِ"زنگ بزنید اورژانس" سر میده..به صورت خونی رویا نگاهی میندازه و با یه بغضی میگه:"طاقت بیار رویا..الان آمبولانس میرسه..تو زنده میمونی.."رویا هم در حالی که نیمه هوش بوده تبسمی میزنه و میگه:"دیگه دیره امیر..خیلی دیره..یادته بهت گفتم عمر دستِ خداست..حالا به من نگاه کن..به خودت نگاه کن..تو زنده ای و من دارم میرم..و حالا تو میمونی و یه رویای بر باد رفته..")

تا امدن آمبولانس رویا تموم میکنه و امیر میمونه و خاطراتش و یه رویای برباد رفته.

پایان..

/ 8 نظر / 3 بازدید
يه نفر

خوب بود ولي ناراحت كننده. يه كمي هم موضوعش تكراري بود. ميشه بهتر جديدتر و پر محتوا تر نوشت[گل]

mohammadtehrani

[گریه][گریه][گریه] فوق العاده بود واقعا خیلی زیبا نوشتی ممنون که بهم خبر دادی

ali

سلام ااااااااااا........آخرش خوب تموم شد..یعنی مثل این سریالای ایرانی آبکی تمومش نکردی...نکته جالبش تصذف آخر اصلا نتونستم حدس بزنم اینجوری تموم میشه

رقــے جــوטּ

خیلی داستان قشنگی بود نیاجون دیروز با گوشی اومدم خوندمش ولی نتونستم واست نظر بذارم آخرش که رویا تصادف کرد زدم زیر گریه پنج دیقه فقط داشتم گریه میکردم[گریه] واقعن خیلی قشنگ بود[قلب]

ملیحهـ

داستانات رو حتما بذار ، چون من به شدت علاقه به خوندنشون دارم و اینکه گذاشتم سر وقت بخونمشون چون میدونی که الان موقع امتحاناست .. : ( هیچکسی مجبور به هیچ کاری نیست ، ما اینجاییم تا بلکه با یه حرف ، یه کامنت از کنار هم بودن لذت ببریم .. : *

يه نفر

نظراتتو غير فعال نكن.واي خدايا اين هفته دير بگذره ميترسم[اضطراب]

زهرا (عاشقانه های مسیحا

سلام خانوم خانوما معلومه که هنوزم دوست دارم داستاناتو بخونم :) اما شما از بس خانومو ارومی نخوندی در جواب چند تا از کامنتها نوشتم که باگوشی میامو تایید میکنمو خودم مسافرتم و خونه نیستم :) خانوم خانوما چرا همه پستای بالا نظراتش بستست :‌( خو میخوام بهشون نظر بدم [ماچ][قلب]

زهرا (عاشقانه های مسیحا

همه مون رویاهای بر باد رفته داریم :‌( یاد بگیریم از لحظه هامون استفاده کنیم یاد بگیریم قدر چیزای با ارزش زندگیمونو بدونیم :‌(