حس میکنم هر روز دارم مستقلتر از روز قبل میشم..خبـــ من بزرگ شدم..نباید باورش سخت بااشه..اعتراف میکنم که بچه که بودم توی یه فیلم، یه مادری به بچش گفتـــ:"من با این دستام بزرگت کردم..."فک کردم بزرگ شدن مثه ساختن یه کوزه است..میتونید تصور کنید چی میگم؟؟..وقتی که با دست،گِل رو میکشی کوزه کم کم قد میکشه و بزرگ میشه..ولی حالا میدونم بزرگ شدن ینی وقتی که دیگه هر روز مثه دیروزتـــ فکر نکنی..ینی وقتی یکی بهت بگه:"چقدر بزرگ شدی...".ینی وقتی که بجای منتظر بودن مامان برای رفتن،میگی:"خدافظ..من رفتم."..ینی الانِ من..شاید بچگی نکرده بااشم..شاید بجای ردیف کردن لوگوها توی آجر بازی بچگی ها،کتابام رو توی قفسه مرتب میکردم..شاید به جای ریختن چایی توی فنجون بچگونه ی خاله بازی،اسید توی لوله آزماش ریختم و تحقیق کردم..ولی همه ی این"شاید"ها،"حتما" منو میسازه..

آرره من یکسال بزرگتر شدم و وفقط یک سال با سن مقدس 18سالگی،فاصله دارم..برای من 18 سن با ارزش و مقدسیه ..وخعیلی برام مهمه..ارزشش رو باید درک کنم..

فردا تا 6 نیستم..(عزیزانی که میگن بدرکــــ،این حرفو برای اطلاع عزیزانی گفتم که باید بدانند)

سارا..یادته گفته بودی تا تولدتـــ نمیام..ولی تولدت میام..من بقولم وفا کردم و امروز به دنیا اومدم..ولی تو...هعیـــ..دوست گرامی،هنوز هم منتظر حضورتــــ هستم..هنوز هم 26ام تموم نشده..شاید بیای؟؟همیشه این "شاید"هاستـــ که به آدم امید میده..