1.تا حالا شده مخاطبـــ حرفایی باشید که خودتون اونو همیشه از برید و چاره ای جز شنیدنش ندارید و همش هم باید سرتون رو به نشونه ی تایید تکون بدید و هر یه ربع دیقه یه پلک بزنید؟؟نه خدا وکیلی شده؟؟؟نه آخه شده؟؟؟خوع من 5مین قبل از نوشتن در این موقعیت بودم..اصلن یه موقعیتی بود ب مولاا..

2.فردا باید کلی یه جزوه ی اونقد صفحه ای رو بخونم..پوففففففـــــ

3.میخوام نظرات بعضی از پستا رو از این به بعد ببندم..چون حس میکنم اینطوری شما رو وادار میکنم به کامنت گذاشتن..

4.دلم واسه قدیمترا تنگه..دلم وااسه اون روزای مسخره باازی دبیرستانم تنگه..وووی چقدر معلمامون رو اذیت میکردم..ولی بدلیل درس خون بودنِ ما(نگید خود شیفتمهااااا)چیزی به ما نمیگفتن..چه دورانی بوود..دورای که ی شب به یادش کلِ بالشم خیس اشک شده بود..

5.میخواسم اون دوتا داستانِ دیگمو هم خلاصع کنم بذارم اینجا تا نظر بدید..ولی گفتم بیخیال..به اندازه کافی با این حرفام خسته تون میکنم..این داستانم اگه گذاشتم چون خیعیلی دوستش داشتم..بازم ببخشید اگه موقع خوندن اذیت شدید..

6.این شمبه کی میاد پَ؟؟تموم شه خوع..خستیدم به مولاا..

7.دیگه حرفی ندارم ..