دوستان..

فقط بگم امتحانِ خوبی بود..استادِ خوبی هم داشتـــ..

ایشالله بیست بشم..من که میگم میشم ولی بقیه برمیگرده به قلم استاد:دی..

+بچه ها داستان رویای برباد رفته در دوقسمت در دو پست زیر هستــــ..

به لینکهای 1 و 2


خواستگاری دهه ی 90..:دی

توی ماشن نشستم..بند کفشم رو میبستم..کرایه هم دادم و بقیشم گذاشتم توی کیفمـ..

خانمی که کنارم بود شروع کرد:

+خانومی دانشجویی؟؟نیشخند

-بله..لبخند

+سال چندمی؟؟نیشخند

-دومــ..لبخند

+رشته ات چیه؟؟مژه

-مهندس.............................لبخند

+بچه ی همین جایی؟؟نیشخند

-بلی..لبخند

+ببخشید انقدر سوال کردمهااااااا..عینک

-خنثی

دو مین بعد:

+پسره من............................خیال باطل

-موفق باشن ایشونخنثی....عاغا پیاده میشم..منتظر

اینجا ایران استـــ آی لاو یو پی ام سی حتــاابرو