دیگه نای تایپ کردنِ داستانهام رو ندارم ولی اونقدر این داستانم رو دوست دارم که دلم نیومد واستون نذارم..واسه همین خاستم خلاصه ی اون رو بذارم تا بخونید،البته اگه دوست داشتید..

دختری بنام رویا که عاشق امیر بود و با هم قرار ازدواج هم گذاشته بودند ولی پدر رویا مخالف این وصلت بود.امیر هم اصرار داشت که تا رویا از پدرش اجازه ی ازدواج رو بگیره وگرنه این ازدواج هیچ سرانجام خوبی نداره.. چون نمیخواست که رویا بعد ازدواج تنها بمونه و بدون خونوادش بااشه ولی رویا فکر میکرد که امیر این را بهانه ای قرار داده تا رویا رو ترک کنه.برای همین رویا این رابطه رو به هم میزنه.

ازقضا امیر متوجه ی بیماری سرطان خودش میشه که بحالت بدخیم رسیده است و حالِ روحیش بعد از رفتن رویا و فهمیدن بیماریش بد تر شده.نیما دوستِ امیر،تصمیم میگیره که ماجرای امیر رو به رویا بگه تا شاید وضعیت روحی امیر بهتر شه..رویا وقتی که ماجرای سرطان رو میفهمه با کمال ناباوری به بیمارستان میره..امیر از دیدنش خیلی خوشحال میشه  و خواستار توقف شیمی درمانی میشه چون فکر میکنه بهترین راه درمانش زندگی با بهترینِشه یعنی رویا..

به خیال امیر زندگیش بدون درمان حداقل 3ساله و میخواست این چند سال عمرش رو در کنار رویا بااشه..در حالی که دکتر به رویا گفته بود که عمر مفید امیر بدونِ شیمی درمانی حداقل 2ماهه..رویا هم بعد از یه تصمیم گیری سختِ زندگیش تصمیم گرفت به همراه امیر این دو ماه رو در یکی از ویلاهای دوستانش زندگی کنه..بدون اینکه امیر از این طول عمرِ کوتاهش با خبر بشه..

ادامه دارد.....