دیشبـــ بارون سختی میزد..:-اسحدس اینکه امروز برفــ بیاد در کنار اون سوز و سرما، وجود داشتـــ..:)چه باارونی بود و الان هم چه برفی..پارسال هم بهمن ماه برف اومده بوود که من توی بلاگِ اولم،دربارش نوشته بوودم..برفـــ..امتحان..چه لذتی با یه فنجون چای داغ..کاشکی این برف مینشستـــ..:((ولی حیف که زمین خیســـه..

پارسال توی وبم ماجرای بارش برفــ رو اینطور تفسیر کرده بودمــ:

این برف بر میگرده به دو یا سه روز پیش که آسمون عاشق شده بود...عاشق زمین...خیلی گریه میکرد و فریاد میکشید...صدای هق هقش رو میشنیدم طوری که پنجره ی خونه ها رو تکون میداد...زمین هم واسه این عشق ناراحتی میکرد...چون مَرد بود و مغرور اشک نمیریخت...اونقدر توی خودش ریخت تا اینکه چند جایی رو از غمش،لرزوند...خدا مخالف این عشق بود و قبول نکرد که زمین و آسمون دوباره به هم برسند...آسمون انقدر بارید و زمین اونقدر لرزید که خدا قبول کرد...امروز هم جشن شادی آسمون و زمین بود که از آسمون مثل نقلِ عروسی برف میبارید...و شاهد این شادی آدم برفی کودکانه است...

آدمک بخند...

+دیشبــ هوایی صدای ناصر عبدالاهی شدمــ..

+صبح که بارون میزد..یهو دلم گفتــ:"باران آمد..امروز جمعه استــ و آن مرد هنوز نیآمد.."

اللهم عجل فرج صاحبنا