داستان هایی که نوشته بودمشونو بالاخره یافتم(چرا بِلَخَره بالاخره نوشته میشه؟؟؟:-؟)

  • دلباختگان(سال88..اونم4روزه نوشته بودمش:)..)
  • ساحل(اونم سال 88ولی یه هفته وقت صرفش کرده بودم..)
  • رویای بر باد رفته(اونو موقع کنکورم داشتم مینوشتم..آخه وقتی چیزی میاد توی مخم باید ثبت شه وگرنه....)

البته رویای بر باد رفته هنوز ناکامله چون از وقتی رفتم دانشگاه دیگه حال و حوصله ی نوشتن ندارم..اون دلگویی هایی هم که میگفتم هم مدیونِ ملیحه ام که انگیزه ای میشد که بنویسم(مررسی ملی جونم:-*)..دلم برای خلاقیت های طفولیتم تنگ شده بوود..بچه تر بودم همه ی داستانایی که مینوشتم تخیلی بوود.. یادمه اولین داستانِ عاشقی جدی که نوشتم سال85بود که یه داستان عاشقیِ خارجی بود..

بچه که بوودم اونقدر ناااز رویاهامو میبافتم که گاهی نمیدونستم که این اتفاق افتاده یا از تخیلاتم نشات میگیره..یهنی اینجور حتا..:دی..حالا که دیگه اونقدر مشغله دارم که وقتــ فکر کردن و رویا نیستـــ..

ولی خدایی من رویا پردازِ قهاری بوودمــ..8-)