من اوووومدم.. :-h

خواستم خوش قول باشم و همون روزی که وعدشو دادم بر گردم..ولی خو برآورد کردم دیدم اگه یه برنامه ریزی درست درمون کنم هم میتونم به درسهام برسم و هم به اتاق فکر مجازیمــ..:-Bدیدم که من شبا که نمیتونم بدرسم(:|..ببین این تکنولوژی با دستور زبانِ ما چه کرده؟؟؟بجای اینکه بگم"درس بخونم"میگم "بدرسم"..یا خداااااا..=))خو داشتم میگفتم،شبا که نمیدرسم(!!!)خو میتونم به دنیای مجازی بپردازم..0:)از طرفی اگه روزایی که درسام خیلی سنگین بوود جمبه داشته باشم نیام نتـــ..نه؟؟؟؟؟:Dدیگه تعطیلی افکارم هم درست نی..:">

و اینطوری شد که من یک فرود اضطراری داشتم..:D

+این چند روز کلی حرف واسه گفتن داشتم..ولی هعی کنترل کردم که نیام..

+امروز حس کردم دارم بزرگــــ میشم..خیلی بزرگــ..آخه میدونی دوستم ازدواج کرده..یاد روزایی افتادم که با مامانم میرفتم بیرون وقتی مامانم دوستش رو میدید توی خیابون از گذشته یادی میکردند و منو به دوستش معرفی میکرد و میگفت"این خانوم دوست صمیمیِ منه و..." خو منم حس کردم دارم به چنین روزایی نزدیک میشم:-"..احساسِ بزرگی میکنم..:)

+کسی رو از برگشتم با خبر نمیکنم..خو اینطوری بهتره..دلخور نشین هااااااا..;)